محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6247

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه دو كس او را برداشتند و بياوردند ، كسى كه با وى سخن كرد حسين بود ، به دو گفت : « تو سالار قومى ؟ » گفت : « نه ، فقط يكى از آنها هستم كه هر چه مىخواستند من هم مىخواستم . » حسين وى را دشنام گفت . ( 361 حرب بن محمد گفت : « دروغ گفتى تو سالار قومى ، ما ترا ديديم كه بنزد در حرب و درون شهر و بنزد باب الشام آنها را آرايش مىدادى . » گفت : « من سالارشان نبودم ، فقط يكى از آنها هستم كه هر چه مىخواستند من نيز مىخواستم . » حسين باز او را دشنام داد و گفت تا او را سيلى بزنند كه زدند . آنگاه بگفت تا او را بكشند كه او را با غلهايش كشيدند تا از آنجا برون بردند و هر كه به دو رسيد دشنامش گفت . طاهر بن محمد به نزد پدر خويش رفت و خبر عبدان را با وى بگفت پس از آن عبدان را بر استرى سوى زندان بردند . ابن خليل را نيز در زورقى نهادند و به سمت شرقى بردند و بياويختند . بگفت تا عبدان را برهنه كردند و يكصد تازيانه ، از گره گاه آن ، به او زدند . حسين مىخواست او را بكشد به محمد بن نصر گفت : « چطور است پنجاه تازيانه به تهيگاهش بزنيم ؟ » محمد گفت : « اينك ماهى جليل القدر است و روا نيست كه با وى چنين كنى . » پس بگفت تا او را زنده بياويختند ، بر نردبانى ببردند تا بر پل بياويختند و با طنابها بستند . از آن پس كه آويخته شد آب خواست . حسين آب را از او منع كرد . گفتند : « اگر آب ننوشد مىميرد . » گفت : « در اين صورت آبش دهيد . » پس ، آبش دادند و تا بعد از پسين همچنان آويخته بود ، پس از آن زندانى شد و همچنان به زندان بود تا دو روز و روز سوم به وقت نيمروز بمرد . دستور داد تا